بازم پرونده ، بازم دادگاه ، بازم پله بالا و پایین رفتن ، لازمه بنویسم خسته شدم یا که چی ؟ بخاطر روال مزخرف دادگاه و نظر سلیقه ای و یا شاید سفارشی قاضی ، مجبورم دوباره همه خاطرات و اتفاقات رو مرور کنم ، برم تو پیاما بگردم و عکسا رو بالا پایین کنم تا برا تجدید نظر یه چیزایی در بیارم که بتونم حقمو که واضح و طبق قانونه شاید بتونم رای تغییر بدم . البته اگر خدا لطف کنه همه چی حله . توکل به خدا.

همه مدارکو ریختم وسط . فایلا کامپیوتر رو یکی یکی میگردم. بخوام نخوام چشمم میفته رو بعضی چیزا . اگر عشق جفتمون واقعی بود طبیعتا نباید اینطور میشد نه ؟ طبعا و به وضوح مشخصه که یه چیزی این وسط درست نبوده . اساسا بقول سریال ساختمون پزشکان باید الان کنار هم و بغل هم بودیم و در حال نوازش همدیگه .

میدونم با این حجم استرس و نگرانی و سخت گرفتن روان و جسم خودم رو این مدت نابود کردم . اما واقعا سختم بود.هست. مخصوص اینکه بخاطر کسی که به یه نوعی خیانت کرد ، نامردی کرد . ظلم کرد .خدا ازش نگذره.

امیدوارم خدا ته داستان رو بخیر کنه. نوشتنش خیلی آسون تر از اونیه که تجربه کردم . خدا به امید خودت.