۷۴۴. اینکه الان اینجام و شاید اونجا باید میبودم
بعد مدت ها میخواستم با دسکتاپ بنویسم که ویرایش بار n ام مقاله باعث شد تموم کنم و خاموش کنم و به نوشتن با گوشی رضایت بدم. شاید به نوعی مه گرفتی مغزی روبرو شدم. همه چیز برام مبهم و عجیبه .بیشتر از همه دنیا و اتفاقاتش. اربعین هیچ کاری نکردم و ناراضی ام شاید بهتر نبود پیاده روی بودم؟ چی شد که نشد باشم؟ نمیدونم. هیچ جوره نمیشه سر از کار سیستم دنیا درآورد!
فردا هم بازم دوندگی . زندگی و مسئولیت و گرفتاری هاش گاهی مشغولت میکنن و نمیدونی کی شب شده و کی صبح. طبق تجربه رفته رفته و با استقلال بیشتر این موضوع پررنگ تر هم بشه احتمالا.گاه بیگاه بهش فکر میکنم. دیروز و امروز بیشتر. بخاطر همینه که حقیقتا زندگی عحیب مبهم غیرقابل پیش بینی! دو سال قبل بغلم پیشم میخوابید و الان بیخبر از هم . ذهن محدودم برای این همه تعازض تو این زمان کم جوابی نداره و بابت همین عملا هنگمیکنه و شاید اگر میشد از مغزم دود بلند میشد . بابت کلی سوال ساده و پیچیده تر از این. هنوز نمیدونم ته این داستانچی میشه.
البته اینم میدونم ادم عین حال که بشدت مقاوم و جون سخت میتونه باشه ؛ هر اتفاقی سرش بیاد نمیره ؛ نقطه مقابلشم صادقه. وقتی وقتش برسه به کوچیکترین بهونه ها نفسش بند میاد. شاید اگه کمی کمتر حرصو طمع دنیا بود ؛کمتر بخاطر این ظلم و اتفاقاتش حرص میخوردم و راحت تر با قضایا کنار میومدم.
خلاصه کلام الهی به امید خودت. توکل بر تو یا الله.