۸۰۹. نمیدانم عاقبت را
یه سر زدم محل کار قبلی . همه خوشحال شدن ؛ شده برا چند ثانیه و کمی شوخی ؛ تمام . شش سال سکون یکجا. اینم گذشت. حکایت غریبی بود. چالش جدید . محیط جدید. خستگی . حرف وحدیث جدید. مسخره بازی جدید. حتی اهالی اونجا هم دیگه منو میشناختن. امروز یکی موقع رفتن سوارم کرد و شناخت ولی من نه. القصه حکایت عجیبیه . شاید اگر ماشین داشتم بازم همونجا اوکی بودم ولی نشد. نشد که بشه. خلاصه اینم میذارم به حکایت انتخاب و قسمت و اینکه دیگه باید جای دیگه بودم و مشغول . شاید اینم پس برده راز . پیام پشت پیام جلسه دادگاه ؛ خب ب درک و جهنم . بالاتر از سیاهی؟ نیست . هر چی بلا بود اومد. خدایا حکمتتو شکر. عجب داستانی برا هر کسی نوشتی . زندگی هر کسی میری یه داستان بکر درام که میتونی ساعت ها بشینی نگاه کنی و گریه کنی. عجیبه. منتظرم غروب کنه و بزنم بیرون . امروز نتونستم بخونم . از خستگی . ان شالله شب یا پنجشنبه جمعه. مهم نیست دیکه هر چی میخواد بشه نهایت نهایت سی تا مفید عمر کنم . بقیشم امیدوارم چشمم به کمک این و اون نباشه. اونم غریبه جماعت ! همین که سربار نباشم و تو خفت و خواری نمیرم تو این قرن بیست و یکی و جنازم نپوسه خودش لطفی از الطاف الهیه. بچین ببینیم کجا میخوای ببری. افسار دست توئه.