۸۱۰. او
رفتم بیرون به نیت قدم زدن ؛ داستان عوض شد و تو این وضعیت خراب ۱/۷۰۰ پیاده شدم . پر از خالی. یکی رو دیدم قد و اندازه اون ؛ قیافش شبیه اون ؛ یادش افتادم ؛ سادگی صورتش ؛ یه بار نگاهم بهش افتاد ؛ دو بار دیدمش ؛ با همه سادگیش قشنگ بود ؛ فهمیدم از این حالت خوشم میاد ؛ هیچ حرفی نداشتم برای زدن ؛ سرمو انداختم پایین و برگشتم ؛ هنوز فاجعه قبلی ادامه داره ؛ چطور میتونم رابطه جدید شروع کنم یا به دختر مردم پیشنهاد اشنایی بدم ک پوچ و بی هدف باشه اونم تو این شرایطم ؛ خنده داره . چند ثانیه بیشتر طول نکشید تا نتیجه گیری کنم که بیا برو پی بدبختیات ؛ تو فرصت شانستو بدجور سوزوندی . الانم منتظر فردا . صبح شه و برم پی زندگی واقعی . گاهییه زندگی خیلی معمولی خیلی دور و بعید بنظر میاد ؛ اشکالی نداره . تو همه این بدبختیا خدا بزرگه. شاید ورق برگشت . شایدم چه بسا همینطور موند . هر چی خودش مصلحت میدونه. شکر