۸۴۰.
آن را که همه ی جان میپنداشتم میدانم عشق به وجودی شیطانی بود. کاش کاش هیچ و پوچ بود . مقصر میدانم خودم را. سوالات بی جواب . خودسرزنشی بینهایت.چرا وچگونه دل به آن بستم .خدا از تو آبی گرم نمیشود دو سال در حال التماست. دیگر از تو چیزی نمیخواهم . دیگر دعایی نمیکنم. کافیست این همه سال و این نتیجه. نهایتش قعر بینهایت جهنم است ؟ حاضرم .از خودم چیزی نمانده.فقط امیدوارم شانس بیاورم بمیرم .
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 23:54 توسط بیم
|