۸۴۲.
وقتی راه میری
ومتاسفانه عطری که برات میزد / فقط براش میزدی به مشامت میرسه ؛ همه چی در عرض یک ثانیه از ذهن میگذره.
فامیل اومده میگه ایشالا عروسیت . سوتی داد .عیبی نداره. کاش بتونم زودتر تسویه حساب کنم و برابر بشم و بمیرم. خستم .
آهان یادم رفت بنویسم ؛ مقاله برای بار۴ یا پنجمین بار برگشت خورد ؛ این بار حتی از پیگیری استاد راهنمای عزیز هم خبری نیست هر سری بدوبدو زنگم میزد :) . اونم دیگه پیگیرم نیست
ای خدا. فکر کنم از لحظه تولدم تا این یکسال اخیر این همه مورددبی توجهی نبودم ؛ دیگه هیچ کسی پیگیرم نیست ؛ نه پیگیر و جویای حالم ؛ نه زندگیم ؛ نه کارم. خلاصه که خدا منو به جایی رسوندی که اخرین باری که یه نفر پیام داد جز برا رفع امور خودش و زحمت نبوده . اخرین بار یادم نیست کی بیخود بیجهت بهم گفته باشه حالت چطوره ؟ زنده ای هنو ؟ افرین که هنوز سرپایی ؛ اره گویا که جمعست و غروب که تموم شده ؛ خدا ؟ گفتم دیگه باهات کاری ندارم ؟ غلط اضافی بود . آره من جز تو کسی رو ندارم . میگم زشت نباشه که حالا که اینه شرایطم هر روز به یادتم؟ خودتم خاصیت بشرو میدونی مخلوق خودتیم ؛ خودتم گفتی تا گرفتاری ومشکل رو حل کردیم ازش میذاریم میریم. دیگه خیلی جای گلایه که نباید باشه یا نه؟ میخوای چی ازم بسازی؟ با این همه عذاب ؟ الان اینه ؛ ده سال بعد عوارض همه این ناراحتی قلبیا میزنه بیرون البته امیدوارم کارم به اونجا نرسه. چقدر دلم میخواست با س حرف بزنم . البته که جواب نداده ولی جواب هم بده هیچ حرفی ندارم برای زدن . بار اخر خیلی واضح بهم همه چی رو گفت ؛ مزاحم چی بشم ؟ برمبگم خوبی؟ خب بعدش ؟ حالم از کلمه خوبی و حالت چطوره تو این شرایط بهم میخوره. راستی چرا دیگه خواب نمیبینم؟ خدا ؟ میگم بمیرم خیلی خوب میشه. امشب از بابت مهمونا یاد همبازی بچگیام افتادم. چند ثانیه ای ذهنم تا ۶_۷_۸ سالگی رفت وبرگشت . شاید صدم ثانیه. پریدن از پله ها و دست زدن به برگ درخت. اینم از اینا. سرماخوردم. دادگاه مهریه نیومد. نیازی نبود بیاد.همینا. آرزوی عمرکوتاه از خدا دارم. جهنم منتظر منه.