۸۴۴.
صبح بیدار شدم و عین دیوانه ها بهش فکر میکردم ؛ به بغل کردن همدیگه روی تخت ؛ سر اینکه کی بیشتر اون یکی رو دوست داره و همین مسخره بازیای عاشقانه ؛ فقط هنوز برام سواله چطور دوسم داشت و سرش دعوا بود و الان باهام اینطور کرد؟ هیچی ؛ مشخصه ؛ یه ادم بی هویت که وقتی به اهدافش رسید یا دید به بعضی هدفاش نمیرسه گذاشت رفت ؛ شاید هم رد پای یکی دیگه این وسط باشه. هر حال هر چی باشه ؛ دیگه مهم نیست.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۳ ساعت 12:38 توسط بیم
|