انتظار بیجایی بود که هر چی بگذره زندگی بهتر میشه ؛ یادمه بچه که بودم آرزوم این بود زودتر بزرگ شم و از مدرسه خلاصی پیدا کنم ؛ فکر میکردم همه چی رفته رفته بهتر آروم تر و لذت بخش تر میشه ؛ ای بچه ی ساده ؛ کجایی؟ حتی تو خیالاتتم فکر نمیکردی این روزا رو نه؟ عین چی هر روز بیای رو این نیمکته بشینی چون روزی که روش نشستی یه روز عجیب و حس عجیب بود ؛ میای اینجا گاهی حالت خوب میشه ؛ گاهی آروم میزنی زیر گریه ؛ بدون شک بهترین دوران با اینکه دل خوشی خاصی نبود ولی همون بچگی بود ؛ باید از اول بهمون میگفتن که این دنیا خبری نیست ؛ باید از اول‌میگفتن همش رنجه ؛ باید همون لحظه که نافو میبریدن حالیمون میکردن ؛ میدونم الانم به احتمالا ۹۹ الانم از ده سال آینده بهتره ؛ از بهتر شدن خبری نیست ؛ صبح با امید رفتم ؛ هر‌چند پس زمینه ذهنم جوابا مشخص بود ؛ اما دیدم کسی گوشش بدهکار نیست ؛ هیچ جایی نیست ؛ همینه دیگه ؛ دنیا همینه ؛ گاهی ظلم‌میبینی ؛ تلاشتو میکنی و بازم بی فایدست ؛ شاید گاهی ظلم کردی و‌بیخبری ؛ شاید تاوان ؛ شاید قسمت؛ هر چی‌ که هست خارج خواست و اراده اون بالایی نیست بنظرم ؛ باید اینطور میشد احتمالا ؛ ولی خیلی نامردی نبود؟ حکایت غریبیه این دنیا ؛ هیچ جوره نمیفهمم این فلسفه رو ؛ این زندگی رو با همه تلاشم نمیفهمم ؛ گویا برای من اینطوره که هر چقدر بیشتر مقاومت میکنم برای بندگی ؛ همونقدر بیشتر کتکشو میخورم ؛ شاید اشتباهه . شاید اشتباه فکر میکنم .‌همچنان بعد یکسال و چند ماه فلسفه زندگی رو پیدا نکردم ؛ هر چی گشتم هیچ و‌پوچ بود؛ دیگه نیمکتا خالیه ؛ شاید بابت استقبال خوب این وقت سال پرنده هاست که مورد عنایت قرار میدن . یکی هم امشب نصیب من شد روی دستم خوشبختانه ؛ به فال نیک بگیرم یا نه؟ نمیدونم ملت با غماشون چطور کنار میان؟ راهی هست ؟ راه حل ریشه ای؟ بنظر خودم نیست جز مشغول شدن و پشت گوش انداختن. زندگی همینقدر عجیب. زندگی همینقدر ناراحت کننده. همینقدر ناراضی. چی فکر‌میکردم و‌چی شد ؟ بخندم به حال و احوال الانم یا گریه کنم؟ حتی همینم نمیدونم.