بارها خواستم از بالا و با کمی فاصله به همه ی مسائل نگاه کنم ؛ بارها خواستم نتیجه و فرایند و‌تکرار‌ناپذیر بودن رو در تصمیم گیری و انتخاب و‌رفتار و‌حرفام در نظر بگیرم ؛ اما هر سری هر بار به فاصله بسیار کم به روز نرسیده این اصل مهم زندگی رو فراموش کردم ؛ بارها خواستم و چند بار هم‌تلاش کردم‌متوجهش کنم که میم . زندگی ما به هر دلیلی متلاشی شد. حالا چی تهش چی؟ چقدر تلاش کردم برا احیای قلبی و سعی کردم تنفس مصنوعی بدم ؛ نشد . خیلی اوقات نمیشه ؛ چاه باید از خودش آب داشته باشه. بارها یادم آوردم که لحظات تکرار پذیر نیستن . صد خودتو بذار همه تلاشتو بکن . کم و زیاد تو روابطم این کارو کردم . تو کار‌و روابطم با میم. چیکار‌ باید میکردم که نکردم ؟ گاهی زور زندگی خیلی بیشتره. هر چقدر میگذره بیشتر مات و مبهوت این هستی که نیستی و هیچ و پوچه میشم . نمیفهمم.این زندگی و نفس کشیدن رو‌درک نکردم. نمیتونم بفهمم . خدا . خدا . میدونم یه روزی یا شبی یه لحظه ای ؛ ضربان قلب منم مثل همه ماقبل و مابعد از تپیدن می ایسته. اما خدایا جز تو خدا و یاور و یار و صاحب قدرتی سراغ ندارم نمیشناسم که ازش بخوام کمکم کنه بعدا از کوتاهی و بد بودنای خودم شرمنده باشم. از اینکه میتونستم بهتر باشم و نبودم.‌خدا جان. خدای من. این خود رو به خودت میسپارم. تو این شبای پاییز‌ . که ته نداره. صبح بجای حال خوب با کاوس گهگاهی که معمولا یادم نمیاد بیدار میشم. با حال بد. با ناامیدی. با اینکه اونی که باید کنارم نیست. خلاصه . زندگی ؛ نمیدونم چی بودی هستی و خواهی بود. الهی به امید تو.