۸۹۷. من
هنوز هم گاه و بیگاه دلتنگت میشم ؛ مثل الان ؛ هوای خیلی سرد ؛ رو همون نیمکت همیشگی ؛ دونه های ریز مه ؛ زیر این آسمون ماتم زده ی خدا. هنوز گرفتاریا باقیه. چند روزیه درگیر مشکلات بیخود و بیجهتی هستم که پیش آوردی. مهم نیست. خودت رو اثبات کردی. خانم چادر به سری که گذشتن از اینجا منو یاد تو انداخت. اهنگی که توی ذهنم پخش میشه. با همه آلات موسیقی . یادآور خاطرات و لحظات خوبمون. جز لعنت چی میشه گفت؟ چیزی هم میشه نوشت؟
هوای یخ حال و هوای آدمو سر جاش میاره. همیشه هوای زمستونی برام لذت بخش بوده و شادی آور. حتی گاهی میتونم این سرما رو به هوای مطبوع اردیبهشت ترجیح بدم. لعنت به این چی ؟ بگم دنیا؟ زندگی؟ کفر گفتم احتمالا
خدا خیلی صبرت زیاده خیلی. خیلی صبوری تو خدا. موندم تو کار و حکمت خودت و دنیای خودت. همه نه اما بیشتر نگاه من مخلوق به دست و لطف و کرم خالقمه. یکی از معجزه هاتو کم دارم همین. نذار اینطور بیشتر از این ادامه پیدا کنه. اگر شدنیه ؛ که دست تو همه چیممکنه ؛ یا درستش کن یا تمومشکن. اگه نمیشه منو تموم کن. سیرم . یه دل سیر این دنیا رو زندگیکردم. خدا خدا خدا.