911. گزارش تقریبا بیست وچهارساعته
دیشب از خستگی مثل میت بیهوش شدم و روح از بدنم جدا. تا صب خواب دیدم و و چهار پنج صبح بود از خواب پریدم . مثل سایر روزای زندگی این دو ساله کلی استرس و مشکل . کمی قدم زدن و پیاده روی . گربه هایی که دنبال موش میکردن و دنبال فرصت. و گل و بلبل های عاشقی که از بوسیدن و لب گرفتن همدیگه توی پارک خسته نمیشدن و در یک ساعت چند مورد پخش زنده بود. هوای سرد وایرپاد . روی همون نیمکت همیشگی و ایرپاد داخل گوش. یکیبالا سرم اومد سایش افتاد . کاغذ میخواست ! گفتم الان تنها چیز کاغذی کبریته . گفتم بیا اینو ببر دیگه گفت نه ورفت. کمی قدم زدم. چند جا زنگ زدم. فهمیدم دیوار بیشتر بجای خرید و فروش کالا تبدیل مکان شده ! پس هر اگهی ممکنه یه راز و نیازی مخفی باشه وحواس جمع باید باشی. القصه. همینا دیگه. شاید عشق تجلی جز نوسانات هورمونی نباشه. نمیدونم. همه چی ممکنه. داستان اونجایی میتونه بد باشه که عشق و دوست داشتن صرفا محدود به جسم و ترشحات هورمونی باشه. امیدوارم اینطور نباشه. فهمیدم دیگه کمتر بهش فکر میکنم. تقریبا چیزی جز یه بدهکاری بزرگ و پرونده دادگاه ومشکلات قضایی و یه سری خاطره که گاه و بیگاه مرور میشه چیزی ازش باقی نیست. از عشقی که به واقعیتش پی بردم. البته شاید . از واقعیت اون . از نیت اون. از خودم. احساس پیر شدن دارم. این یه ساله هزار سال پیر شدم. کم و زیاد راحت تر میتونم آدما رو بشناسم. البته که نمیشه این موجود دوپا رو فهمید و شناخت . اما بیشتر رفتار پس پرده و بطن داستان رو با چند بار معاشرت میفهمم. حالا امیدوارم اینطور باشه واقعا. خستمه . این روزا کمی مشکلات بنیادی با خدا دارم . فکر میکنم خدا قرار نیست هیچ کار و لطفی در حق من یا دیگران بکنه. اگر این بود الان شرایط دنیا اینبود؟ یا شرایط من به عنوان یکیاز چند میلیارد ! گویا سیستم خلقت خالق متفاوت از اینه که تشریح کردن و الکی امیدوار کردن. داستان فراتر از این حرفاست. ابهام ؛ سوال ؛ فقط میدونم توی کار و وظایفم تا حدتوان باید تلاشمو بکنم.
خدایا . حالا کمک کنی یا نه. شکرت. دیگهنمیدونم اصلا چی به چیه. شاید من اشتباه فکر میکردم.