۹۳۷. عجب حالیه
صبح پیاده موقع رفتن برای این کاغذبازیا غم و غصه در جریان بود و گفت عجیب شدیدی بین خودم و خدای خودم برقرار . نالان و مثل همیشه پر از گله و شکایت. امیدوارم به حساب ناشکری نذاریش. وسط راه یکی پیداش شد گفت بیا بالا. با اکراه سوار شدم ویه قستمی از مسیر رو باهاش رفتم و کمی حرف زدیم. بعد از کلی معطلی و کارایی که انجام شد و جاهایی که رفتم الان برگشتم. خسته و ناامید. کلی سوال در ذهن . سواالاتی شاید بی جواب. خدا. حال شما چطوره ؟ یا این سوالم کفر و شرک حساب میاد و بری از احوال و احساسات انسان گونه هستی؟ مسلما آره . سوال اشتباهیه. حال همه ما خوب است . آره خیلی عالی . بهتر از این نمیشه :) .خدا. الهی شکر
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 11:53 توسط بیم
|