تا جایی که یادمه هر روزی که فرداش کار مهمی داشتم شبش نتونشتم درست حسابی بخوام‌. حالا یا خوابم نبرده یا از اینکه دیرم بشه دم به دیقه از خواب پریدم . دیشب از اون شبا بود و صبح هم به لطف خدا صحیح و سلامت رفتم برگشتم. دغدغه و کارای روزمره که بعضیاش پوچ ولی چاره ای برای انجام ندادنش نیست تمومی ندارن. عجیبه نه؟ خدایا شکرت. صبح به گمونم خوابشو دیدم و بیشتر کاووس بود. از خواب پریدم و خاطرم نیست چی شد و چطور شد. گاهی اون شب جهنمی یادم میاد.‌نمیدونم چطور گذشت چطورش رو اصلا نمیفهمم نمیدونم مگه ممکن بود اون شب. صبحش از خواب پریدم. خوابشو دیدم و تو خواب هر چقدر خواستم گفت من باید برم دیگه . از خواب پریدم و دیدم از گروه خانوادگی لفت داده. دنیا سرم آوار شد. خدایا تو خودت شاهدی بعید بود اون روزا بگذرن. نه که حالم خوب باشه نه همه چی همونه همه درد و‌زخما به تنم .‌همه آه و افسوس و غم هنوز تو وجودم. فقط یه تفاوت ظریفی هست که‌احتمالا کمی عادت کردم که‌گاه و بیگاه این عادت تاثیرش از بین‌میره. حالم حسابی بده. تمام و کمال حالم بده و خوب نیستم. خدا. خدا خدای من. ببخش منو. راه نجات رو‌ برسون. هنوزم تهش رو‌نمیدونم چطور میشه . فقط میدونم‌اون‌پیونده هیچ اثری ازش نیست جز دل من و عشق و دوست داشتن من و سادگی های من که هنوز باورش دارم. خدای من. چقد غم داره این شب سرد. الهی ببخش منو اونطور که باید نبودم. سعی میکنم یعنی تو مجبورم میکنی بیشتر سعی کنم. امیدوارم با این سطح توجیه متوجه شم و بیشتر از این حوادث روزگار متوجهم نکنن.

ای دل . چه کشیدی تو .