اینجا رو دوست دارم . فقط خداست و خودم

حالی که خوب نیست. اشکی که ناخواسته گاه و بی گاه شبا از شدت درد سرازیر میشن. افسردگی و سگ سیاهش که ول کن داستان نیست. منی که در بدترین حالت فقط زنده ام اما دریغ از زندگی. زندگی ؟ نفس کشیدن؟ همش درد. همش غم. خدایی دارم سختگیر تر از همه‌ که قصد برقراری عدالت رو‌نداره. اگر‌قرار عدل بود که علی چند سال خونه نشین نمیشد. دنیات همینه خدا. همگی درد و ظلم و بی عدالتی. سعی میکنم کمتر آدم بدی باشم. تو حرف زدنام بیشتر مراقبت کنم تا کسی رو ناخواسته آزار ندم . اما گاهی اینطور نمیشه. آدرس آرامش رو مدتهاست گم کردم. دلم برای خوابیدن ۷_۸ سالگی و روزای مدرسه تنگ شده. چطور بود و چی شده. کی فکرشو میکرد کی فکرشو میکردم با ارزوی زندگی معمولی این همه زندگیم فیلم شه. تا این درجه رو‌توی خوابمم نمیدیدم. سخت گرفتی خدا خیلی سخت. ابن همه انصافه؟ کاش زودتر تموم میشدم.