۹۸۲. شب آرزوهای ۲
۲۹ دی سال قبل ته آرزوهام از خدا خواستم این داستان رو اگر صلاح میدونه تموم شده باشه و حل شده باشه . نشد :) خب خدا دمت گرم. این یکسال رو فقط تو شاهدی که چطور گذروندم . هنوز اون شب اول یادمه. فقط تو میدونی چقدر درد کشیدم خدا. و چقدر الان قلب و روانم احساس درد و رنج و غم و ناراحتی دارم. سال قبل به آرزوم نرسیدم به هر دلیلی.
امسال رو ازت میخوام سربلند پیس خودت بدور از دنیا و این جسم و هیاهوی دنیا و آدماش باشم. تنها درمون دردای من همینه خدا. البته تو بهتر میدونی . کاش سال بعد از اون دنیا این نوشته رو مرور کنم. خستم. خسته. بیشتر از این ؟ نمیتونم. اشکم هر روز و هر لحظه در میاد. من آدم این دنیا نبودم. خدا شکنجه و عذاب کافی نیست؟ آرزو میکنم سال بعد نباشم نباشم و نباشم. دیگه هیچی ازت نمیخوام همین مردن.
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی ۱۴۰۳ ساعت 21:23 توسط بیم