خاطرم هست هر مرتبه که مراسمی موضوع مهمی بود از دو روز قبلش یه جای صورت و پیشونیم جوش میزد . اون دوران فکر میکردم عجب بدشانسی ای. گذشت و امروز دیدم هر مرتبه دادگاه دارم جوش میزنم همچنان. نهایت فهمیدم هر جا اسم اون‌باشه و استرس و نگرانی ؛ جوش میزنم . اوضاع روح و روانم و فعالیت هورمونی ؛ فشار و استرس زیاد امروز و انتظاری که داشتم و نشد و نیومد. نتونستم ببینمش. نمیدونم واقعا عاشقم یا دوست دارم ادای عاشقا رو در بیارم و خودم رو ادم خوبه داستان (حداقل پیش خودم) به حساب بیارم اما دیدنش همچنان برام خوشاینده اما امروز رو‌نیومد. شاید دیگه جلساتو نیاد . شاید فقط موقع خطبه طلاق ببینمش و برای اخرین بار کنار هم بشینیم. چه ساده چه احمقانه چه مفتضحانه برای هیچ و پوچ این زندگی شروع نشده از هم پاشید. هر باری که شدت فشار میره بالا فکر میکنم خوابم .‌دچار‌توهم و خیالم. خدا. چی کشیدم رو فقط تو‌میدونی و درک میکنی. خیلی سخت بود خیلی. خیلی سخت هست. نمیدونم میخوام چیکار کنم. برای من زندگی تو یه حالت نرمال کنار خانواده و همسرم و در آینده بچه هامون تو ذهنم تداعی میشد. نه خیلی بالا نه پایین . نرمال . حال‌خوب و‌دل خوب و یه داستان آرمانی. اما از اونجایی که همه داستانا بالا پایین زیاد دارن ؛ داستان زندگی‌منم از این قاعده مستثنی نبود. چقدر دوسش داشتم و دارم همچنان. حتی با اینکه به یقین رسیدم تا تغییر نباشه این زندگی بی فایدست اما به حدی دوسش دارم که حاضرم دوباره اگر قبول کنه شروع کنم. هر چند شروع این‌مرتبه احتمال باعث بشه خیلی از اونایی که پشتمو‌خالی نکردن ولی بهشون توهین شد رو از دست بدم. نمیدونم. ولی برام روشنه که فاتحه این زندگی از همون روزی که تصمیمش رو گرفته بود و روح من از همه جا بیخبر خونده شدست. فقط میمونه خاک کنن.نمیدونم کی بشه خاکش کرد . اصلا شاید قسمت شد و من خودم خاک شدم.

ادرس وب رو عوض کردم. برای بار فکر کنم ۴-۵ شاید ششم. نمیدونم گفتم شاید آشنایی کسی بخونه . پارانویا ندارم .‌علت داشت.

خدایا به امید خودت.