۹۸۹. خاطرات ؛ خدا کجاست ؟
خاطراتی که همچون بختک بر جانم افتاده
کنار اولین جای بوسه برلبانت
ظلمات
درد
و اینکه نمیدانم ونمیدانم ونمیدانم
خدا؟
---
اینکه چند دقیقه بعد پشت چراغ قرمز ماشین پشت سری دو نفر خیلی یهویی همدیگه رو ببوسن . اینکه از صب آفتاب نزده بیرون بزنی و الان برسی خونه و لباسای تنت که از صب پوشیدی و بدت بیاد.
راستی خدا کجاست ؟ عدالت کجاست ؟ جناب پاشایی فر که خوندی خدا همینجاست. منم میدونم هست. ولی چرا تو زندگی من این همه کمه ؟ این همه حضورش رو میخوام و نمیاد؟ خدا همینجاست. همینجا کجاست؟
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی ۱۴۰۳ ساعت 22:19 توسط بیم
|